تبليغاتX
اینجا کربلاست،بال بگشایید...

چی بگم؟بگم آدم شدن سخته؟باز هم همون حرفای تکراریه همیشگی؟چه فایده؟!آره آدم شدن سخته و کسی که فقط بشینه(حتی راه هم نره) و بگه آدم شدن سخته، آدم نمیشه .کسی هم که تا آدم شدن فاصله ها داره کربلا راه نمیدن!به قول حاج همت کربلا رفتن خون میخواد.دوستام،همونایی که همیشه با هم بودیم و وقتی آب به هم میدادیم تو جواب میگفتیم:دست شما بی بلا،ایشالا بری کربلا...رفتن.همین دو سه روز پیش بود که رفتند.به همین راحتی جا موندم!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:20  توسط   | 

  دلم میخواد این کار رو انجام بدم.دلم میگه.دلم اینو میخواد!دلم اونو میخواد!فکر می کنم این حرفا برای هممون آشناست.یه سوال:مگه دل کیه که هر چی گفت بگی چشم؟!اصلاً این وسط چه کاره هست که نظر بده؟!بیاین یه جور دیگه نگاه کنیم.مثلا از خودمون بپرسیم:آهای فلانی!مطمئنی دلت میگه؟این مقدمه چینی رو کردم که بگم سعی کن فرق دلتو با نفست تشخیص بدی.دل خیلی پاکه.چیز بد نمی خواد.این نفسه که خیلی وقتا خودشو در قالب دل نشون میده و کاراشو توجیه میکنه.با دوستت الکی دعوات شد،زدی تو گوشش،میگن چرا زدی؟میگی دلم خواست!آخه دل که اینارو نمیخواد.دل سر جاش نشسته،بعضی وقتا(شاید هم خیلی وقت ها!)نفس میاد و تو خونه ی دل میشینه،اون وقت دلت کثیف میشه چیزهای خوب هم که میدونی جای کثیف نمیرن.پس خیلی مواظب دلت باش.امام صادق (ع)یه حدیث خوشکل دارن،می فرمایند:"دل حرم خداست،پس در حرم خدا جز خدا را جای مده."مواظب دلتون باشید.هر چند شبهای قدر گذشتند اما ماه میهمونی خدا هنوز تموم نشده،هنوز وقت هست،هنوز هم میشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 7:18  توسط   | 

خواستم خاطرات اردوی جهادی رو بنویسم.ولی به خودم گفتم از چی بنویسم؟از سحر 7 ساله که اون روز ظهر چون میهمان داشتند و غذا فقط به اندازه ی میهمانها بود ناهار نخورد یا اینکه چقدر دلش گیلاس میخواست و جدای از اینکه تو روستا گیلاس نبود پول نداشت کمپوتش رو هم بخره.از فاطمه ی 22 ساله بنویسم که فرهنگ رو مبل و لباسشویی اتوماتیک و موبایل و ماهواره می دونست یا معصومه ی معصوم 10 ساله که دلش میخواست دکتر بشه!ولی دلم میخواد از شب نیمه ی شعبان اونجا بنویسم.که با یه توفیق اجباری! به خاطر قطع برق تو حیاط مدرسه و زیر نور ماه آل یاسین خوندیم.دعای کمیلی که نیمه شبش تو مسجد روستا خوندیم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.اون شب کلی با آقا دعوام شد!گفتم آخه با معرفت،ما هیچی،چه طور دلت میاد سحر،سمانه،معصومه،فرزانه،فاطمه و بقیه ی بچه ها رو تنها بذاری؟میدونم که نذاشتی ولی اینا میخوان دست مهر یه پدر بالا سرشون باشه.پدری که کتکشون نزنه.پدری که دختر رو هم یه انسان بدونه...خلاصه اون شب جای همتون خالی بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:42  توسط   | 

سلام به همه ی دوستان همراه و همدل.بعد از یه وقفه طولانی بالاخره دست به قلم! شدم تا بنویسم.تو این مدت به خیلی چیزا فکر کردم که بنویسم ولی حالا که دست به کار شدم میخوام قبل از هر چیز از جهاد بنویسم.حدود یک هفته اردوی جهادی بودم.البته با یه گروه که همه بار اولی بودیم.برخلاف  بیشتر این اردوها که کارهای سازندگی صورت میگیره بنا به تخصص گروه ما کارهای بهداشتی_درمانی انجام میداد.بنده هم شخصاً سر و کارم با کودکان بود و کلی باهاشون بازی کردم!تو این مدت خیلی چیزا رو یاد گرفتم که بیشترشون گفتنی نیستند ولی یه قسمتهاییش رو براتون می نویسم:درد و رنج مردم رو که می دیدم با خودم میگفتم :هی!بی عدالتی رو ببین.محرومیت رو ببین.چیری که بیشتر از همه دل من رو به درد اورد این بود که با وجود فقر مالی و مشکلات بهداشتی(نداشتن حمام و ...)مشکلات فرهنگی اونجا بیداد میکرد.غرب زدگی رو به شکل بسیار بارزتر و شدیدتر از خیابون های خودمون تو محله های خاکی روستا میشد دید!به این فکر میکردم که کدوم یک از مسئولین وقتی اولین لقمه ی غذاشون رو میخوان بخورن یادشون به این محرومین میفته؟همش هم نگیم مسئولین.خودم چقدر یادم میفته؟راستی تا حالا بهش فکر کردین...؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:1  توسط   | 

تا حالا شده با خدا حرف بزنی؟چه جوری؟میگن"هیچ ترتیبی و آدابی مجوی...هر چه میخواهد دل تنگت بگوی"اما خوب هر کسی یه جور حرف میزنه.دوست داشتم بدونم بقیه با خدا چه جور حرف میزنن؟به همین خاطر این پست رو گذاشتم.بگین که چی کار می کنین.چی میگین و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:58  توسط   | 

جلوی دادگستری شعار می دادند "مرگ بر بهشتی".بهشتی هم می شنید.یکی ازش پرسید:"چرا امام ساکته؟کاش جواب این توهین ها را می داد."بهشتی گفت:"قرار نیست در مشکلات از امام هزینه کنیم.ما سپر بلای اوییم نه او سپر ما"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:6  توسط   | 

دلم می سوزد.به خدا دلم می سوزد.دلم برای امام می سوزد.ما اصولاً بلدیم وقتی عزیزی را از دست دادیم خود را به او بچسبانیم و جدای از درست یا غلط بودن به نقل خاطراتمان از ایشان بپردازیم و چه کسی مظلوم تر از امام خمینی.وای بر ما که روز قیامت باید پاسخگو باشیم در برابر تک تک ادعاهایمان.واقعاً هیچ نداریم جز این؟به قول شاعر به عمل کار برآید به سخندانی و سخنرانی و ... نیست.دلم سوخت وقتی عکس امام رو  در کادر بالای سایت کاندیدایی دیدم که...الله اعلم.خدایا صاحبش رو زودتر برسون که دیگه تحملمون تموم شد.چی میگم برا خودم؟!انگار از امام زمانی بودنم مطمئنم!استغفرالله...خدایا هممون رو به راه خودت همون صراط مستقیم خوشکلت هدایت کن.آمین.

 و کلام آخر:شادی روح امام و شهدا صلوات...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 19:34  توسط   | 

آدم ها برج ساختند تا به آسمان نزدیک شوند اما دریغ با هر یک طبقه ای که بالا رفتند فرسنگ ها دور شدند.خدا همین جاست...حتی از رگ گردن به ما نزدیکتر.دوست داشتنش بهانه نمی خواهد.پس همین جا اعتراف می کنم!:"الهی و ربی من لی غیرک ارحمنی"
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:16  توسط   | 

السلام علیک یا فاطمة الزهرا...بانوی من کجایی؟میدونی آقامون امام زمان هم غایبه.درست مثل خاک پاک شما ولی این غیبت برای چشای دنیاییه نه چشای روشن خدایی.یه روز کلی با مامان بزرگم بحث کردم سر اینکه من میگفتم میشه مثل شما بود ولی ایشون میگفتن نمیشه خیلی سخته.اون موقع خیلی بچه بودم.فکر می کردم خوب آدم میتونه شما رو الگو قرار بده و مثل شما بشه ولی حالا که یه کم بزرگ شدم یه جور دیگه فکر میکنم.یه مدت اینقدر درگیر تفکرات شخصیم بودم که به هیچ چیزه دیگه فکر نمی کردم.ولی حالا بیشتر از همیشه میخوام بشناسمتون.یه نفر بود یعنی هست چون شهدا زندن که خیلی دوستتون داره شما هم خیلی دوسش داشتین.خودتون نشونش دادین.دلم میخواد مثل شما بشم.سیمم رو وصل کن!به همون شهید .....به تمام شهدای گمنام که مادر همشونید...نمی فهمم!خیلی چیزا رو درک نمی کنم.از وقتی خدا نشونم داد دوسم داره خیلی امیدوارتر شدم.تو نوشته هام زیاد از آغوش خدا و لذتش گفته بودم ولی تا حالا تجربش نکرده بودم.تا اون روز تصادف.راستی تو روز تولدم یه هدیه ی زهرایی گرفتم.یه سربند یا زهرا اونم از طرف...دوستتون دارم مادر!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:53  توسط   | 

یه نکته.نمیدونم تا حالا بهش توجه کردی یا نه؟توی رکوع در برابر معبودمون تعظیم می کنیم.بعد برای اینکه نهایت عجزمون رو نشون بدیم به سجده میریم یعنی به تعبیر خودمون دیگه به پاش میافتیم و بهش میگیم:تو پاک و منزهی ای خدای اعلی و برتر من یعنی نهایت بندگی.بعد خدا.خدای مهربون.خدای  رحمان و رحیم.خدای تواب یه دست رو سرمون میکشه و میگه بلند شو.بلند شو بنده ی من.من دوست توام.من مشتاق توام.دوستت دارم.پاشو وایسا.پاشو باهام حرف بزن.پس پاشو!یه وقت دیر نشه...!
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54  توسط   |